دلم از اون قهوه های تلخ میخواد.
از اون قهوه های تلخ که آخرش از همه جاش تلخ تر باشه!!
دوست دارم، تو بالکن بشینمو خولـیو اگلــسیاس گوش بدم و نم نمک قهـــوه ام رو بخورم.
*
قهوه، تنها چیزیه که ازش خاطره ی بخصوصی ندارم.
یادم نمیاد چطور قهوه ای شدم... اما تنها تجربه ایه که ازش پشیمون نمیشم.
*
واسه یه قهوه ای سخته که دکتر گوشش، قهوه خوردن رو واسش منع کرده باشه و دیگه نتونه اون تلخی رو بچشه...
نه اینکه نخوره ها!
یواشکی بخودش ظلم میکنه و میخوره. اما دیگه این قهوه هایی که الان میخوره، طعم اون قهوه هایی که میخورد رو نمیدن.
طعم قهوه خیلی وقته که از زندگیم رفته...
از همه ی دنیا و مشکلاتش، این غصه ی منه.