دلم برایت تنگ شده . بعضی روزها زیاد به یادت می افتم . وقت هایی که ابر باشد . گاهی کمتر . اما همیشه . همیشه هستی . اولین فکر صبح هامی . یک جور ترسناکی که انگار تمام نمی شوی . تمام کردن چه شکلی ست که من بلدش نیستم ؟ که همیشه تمامم می کنند و تمام نمی کنم ؟ دلم تنگ شده . برای همهء آدم هایی که یک روزی قسمتی از زندگیم بودند و کافه هام و شب بیداری هام و رقص ها ... و حالا نیستند . انگار هیچ نبودند . فکر می کنم مرا یادشان می آید ؟ دلتنگم می شوند ؟ ... پس چرا من از یادشان نمی برم ؟ چرا دلتنگ می شوم این همه ؟
هیچ دوست داشته شدن را یاد نگرفتم . تا دلت بخواهد اما دوست داشتم .
فکر می کنم دوباره وقتش شده . چند سال یک بار تکرار می شود . وسط های زمستان . آدم ها می روند . دسته جمعی . این جور وقت ها یادم می افتد به غروبی که همه برگشتند و باران می بارید و خانه صدای شیروانی ها را می داد و من تنها شدم . در را که بستم دلم خالی شد . نشستم رو به روی پنجره و آن قدر نگاه کردم به آسمان تا خوابم برد .
وسط های زمستان . آدم ها می روند . دسته جمعی . اولین غروبی که فکر می کنم چه دلم می خواهد با رفیقی بنشینم توی یک کافه و هیچ اسمی از ذهنم نمی گذرد ، اولین باری که پام را تنها می گذارم توی یک کافهء دنج و قهوهء تنهاییم را می نوشم ، می فهمم دوباره باید بگردم دنبال آدم هایی که دلشان بخواهد غروب شان را با من قسمت کنند . همین جوری که قهوه ام را می نوشم و با خودکار روی دستمال کاغذی ها نقاشی می کشم ، تمرین می کنم لبخند بزنم . از آن لبخند های ارغوان ِ شاد ِ سرگرم کننده . نه که فکر کنی از این بابت متاسفم . من با کمال میل نقش یک دلقک را بازی می کنم . دوباره لازمش دارم . دوست های تازه می خواهم . آدم هایی که ندانند ارغوان غمگین است . بدجوری غمگین است .
این اسمش ردیف بودن نیست . هست ؟ ردیفم ؟ نه نیستم . چه خوب که تو ردیفی . چه خوب که همه ردیفند ...